تبلیغات
لطفا با لبخند وارد شوید - در حوالی بساط شیطان ..
 
درباره وبلاگ


سلام
امیدوارم همیشه بهترین روزها رو برای خودتون رقم بزنید ...
این وبلاگ در مورد مطالب خواندنی،مذهبی،
آموزشی،جالب،طنز،دانستنیها و شعرهای زیباست.
امیدوارم خوشتون بیاد

مدیر وبلاگ : -
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لطفا با لبخند وارد شوید
هر روز میتونه بهترین روز برای ما باشه ، چون این خود ماییم که روزهامون رو میسازیم ...




دیروز شیطان را دیدم . در حوالی میدان ، بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت ،مردم دورش جمع شده بودند ، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند، توی بساطش همه چیز بود : غرور ، حرص ، دروغ و خیانت ، جاه طلبی و قدرت . هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد . بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را . بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را .

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد . حالم را به هم می زد دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم . انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم ، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم ، نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد،می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند جوابش را ندادم . آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت : البته تو با این ها فرق می کنی تو زیرکی و مؤمن . زیرکی و ایمان ، آدمی را نجات می دهد . این ها ساده اند و گرسنه . به جای هر چیزی فریب می خورند . از شیطان بدم می آمد ، حرف هایش اما شیرین بود .

گذاشتم که حرف بزند . و او هی گفت و گفت و گفت . ساعت ها کنار بساطش نشستم . تا این که چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود . دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم . با خودم گفتم : بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد . بگذار یک بار هم او فریب بخورد . به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم . توی آن اما جز غرور چیزی نبود . جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت . فریب خورده بودم . دستم را روی قلبم گذاشتم ، نبود . فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه نامردش را بگیرم ، عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم . به میدان رسیدم . شیطان اما نبود . آن وقت نشستم و های های گریه کردم ، از ته دل . اشک هایم که تمام شد ، بلند شدم ، بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم ، که صدایی شنیدم ...

صدای قلبم را .

پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم .

به شکرانه ی قلبی که پیدا شد .

www.best-day.mihanblog.com




نوع مطلب : مطالب جالب، 
برچسب ها :


جمعه 1390/01/26 :: نویسنده : -